ارسالکننده : رهسپار در : 86/7/8 9:5 عصر

بگو بگو! که چه کارت کنم بگو، که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو! که شکارت کنم بگو، که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
ببین ببین! که فغانت کنم ببین، که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین! که نشانت کنم ببین، که نشانت کنم ز فتنه کینم و آه
نماز شام غریبان چو گریه آغازم - به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار - که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب - مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من - به کوی میکده دیگر علم برافرازم
بیا بیا! که نگارت شوم بیا، که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا! به زیارت شوم بیا، به زیارت شوم چو خسته پایم و آه
همای اوج سعادت به دام ما افتد - اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه - اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی - بود که قرعهی دولت به نام ما افتد
شکن شکن! که شیارت کنم شکن، که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه
شکن شکن! چه شرارت کنم شکن، چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز - خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمهشب اگرت آفِتاب میباید - ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

این تصویر هم واقعاً بیربط است
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : رهسپار در : 86/7/7 2:45 عصر




عکس های بیشتر :
http://www.flickr.com/photos/techuser/
http://www.flickr.com/photos/airbrontosaurus/
فلیکر یکی از بهترین سایتها برای پیدا کردن عکسهای طبیعت و حیات وحش.
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : رهسپار در : 86/7/3 3:49 عصر
بدون شرح :

قبض برق یک مغازه با درآمد متوسط رو به پایین در جنوب شهر
پ.ن.1: این همان چیزیست که پدر و مادر من و شما را با آن خر کردند! حالا بیایید و جمعشان کنید! دارند خشتکمان را میکشند روی سرمان.
پ.ن.2: «نه تنها به شما آب و برق و مسکن رایگان میدهیم ، بلکه شما را ازلحاظ معنویات نیز ارتقا خواهیم داد» آخه معنویات بخوره تو سرتون که ... بهش! با مادیاتمان چه کردید؟!
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : رهسپار در : 86/7/1 11:27 عصر

این تصویر هم ربطی به این نوشته ندارد و تنها با کمی اندیشه میتوان خدای واقعی را در آن دید.
وای بر من گر تو آن گمکردهام باشی
که بس دور است بین ما
که اینسو...
که اینسو پیر مردی با سپیدیهای مو
و هزاران بار
مردن
رنج بردن
با خمی در قامت از این راه دشوار
که اینسو...
دستها خشکیده ، دلمرده
به ظاهر خندهای بر لب
و گاهی حرفهای پیچدرپیچ
و هم هیچ
و گهگاهی ...
و گهگاهی ...
دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز.
وای بر من گر تو آن گمکردهام باشی
که بس دور است بین ما
که آنسو...
که آنسو آرزویی
غنچهای شاداب
و صدها آرزو بر دل
دلی گهوارهی عشقی که چندی بیش نیست شاید
و از بازیچه بودن سخت بیزار است
وای بر من گر تو آن گمکردهام باشی
که بس دور است بین ما
که عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است...
پ.ن.1: ایکاش سالمندیت پشت دود سیگار و ژس فرنگیات پنهان نبود.
پ.ن.2: به ققنوس(abioFarzad Service Pack1) سر بزنید
پ.ن.3: عکسهای زیر از عباس کیا رستمی که نمیدونم جایزهی چیچی رو گرفتن قبلاًها.




کلمات کلیدی :
ارسالکننده : رهسپار در : 86/6/30 11:53 عصر

کلمات کلیدی :
ارسالکننده : رهسپار در : 86/6/29 4:7 عصر
س.ا.1: لطفاً زیر هیژده سال نخوانند!
س.ا.2: لطفاً افرادی که تحمل مطالب غیر عادی ندارند هم نخوانند!

این تصویر هم فقط زیباست و ربطی به نوشته ندارد!
شکسته شب مرا باز آر ، آن اتاق آئینهنما و زندگی راز آلودهام را.
کسی نمانده برای آزار.
بر هر روح و روانی اختیار تامم بده
امر میکنمت برمگیری آرام و با کراک از پشت میانت بدهی
و بگیری این تک درختِ مانده را و بچپانی در آن روزنه به رسم خویش
این آیندهایست که میگفتند : همهاش صحبتِ کشتار است.
همهچیز فرو ریختهاست بر هرسو
و معیاری نیست برای سنجش اعمال
چرا که طوفانی از حد گذشته دنیا را فرا گرفته
و ثبات نفسانی را برهمزدهاست
و وقتی به آنها گفته میشود توبه کنید ، توبه کنید!
من ازین حرف سر در نمیآورم
شدت آن طوفان نخواهد گذاشت که مرا بشناسی
و نخواهی شناخت همانطور که نتوانستهای
من عالمی هستم که خواندهام کتابهای دینی را
من زوال و عَلَم بسیاری ملتها را دیده و خواندهام
همه قصه این مردمان را شنفتهام
که میگویند عشق تنها راه ماندن ماست!!

دولت مردِ تو اینجاست
و به او گفتهشده سرد و رسا بگوید
تمام شد! و به آخر رسید ، چرخ سپر بازایستاد و شیطان عرصه را در دست گرفت
بر آینده آماده باش که او قاتل است.
ما زوال همه تاریخ را خواهیم داشت
زندگیِ خودِ تو ناگهان خواهد ریخت
و تو بر بستر هر جاده آتشی خواهیدید
و زنی را خواهی دید که معلق شدهاست از پا
و جاذبههایش را پوشاندهاست لباسش
و با چند شاعرک خورده سُرا که به دورش جمعند
و در سعی و تلاش ، که باشند چون مردان بزرگ
اکنون لقاح تخمکی دیگر را برچین
که دگر عشق به فرزند مرده است...
پ.ن.1: س.ا. یعنی سرآغاز!
پ.ن.2: تحت تاثیر از لئونارد کوهن.
پ.ن.3: گهگاه پیش مسعود می نویسم.
پ.ن.4: کی به کیه؟ توبه کنید! مالیات که نمیگیرند!

کلمات کلیدی :
ارسالکننده : رهسپار در : 86/6/26 2:11 عصر
خانهی دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچهباغی ست که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبیست
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سر به در میآرد
پس به سمت گل تنهایی میپیچی
دو قدم مانده به گل
پای فوارهی جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا
خشخشی میشنوی
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانهی نور
و از او میپرسی
"خانهی دوست کجاست؟"
پ.ن.1: سهراب
پ.ن.2: خوبی شعرهای سهراب این است که اصولاً تکراری نمی شوند.
پ.ن.3: دوستان میل میزنند که کامنتدونیهای من مشکل دارند. اما من هر چی بررسی میکنم مشکلی نیست. لطفاً همچنان میل بزنید و من رو از نظراتتون محروم نکنید.
پ.ن.4: «دولت گاگول رئیس جمهور گوگولی کشور برای غنی سازی هرچه بیشتر کشور دستور فیلتر شدن سایت گوگل را صادر و فعلا گوگل در بخش هایی از کشور فیلتر شده است.»
پ.ن.5: همچنان به وبلاگ خواهرم سر بزنید : ذرهای در باد
پ.ن.6: دیروز وبلاگ با مطلبی با عنوان «دنیای من» بهروز شد ولی ناگهان چند لحظه بعد مطلب رو پاک کردم.
پ.ن.7: به نظر شما وبلاگ موسیقی داشته باشد بهتر است یا نه؟
در راستای فیلتر شدن سایت گوگل ادامه مطلب را بخوانید...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : رهسپار در : 86/6/24 5:36 عصر

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم
مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم
به سماء و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم
نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم
نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم
به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم
هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر
که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
بده آن باده جانی ز خرابات معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی
که نمییابد میدان بگو حرف سمندم

پ.ن.1: خدا پدر و مادر مولانا را بیامرزاد.
پ.ن.2: بالاخره بلاگِ خواهرم بهروز شد! در واقع به راه افتاد:
«بودای وجودم شکفته تمام بذرهای عشق در خونم ریشه دوانده ...»
حتماً سر بزنید : ذره ای در باد
پ.ن.3: وسطِ ظهر حلولِ ماه رو اعلام کردند. یکی از آگاهان گفت : «این عزیزان دارند جوانها را زیر پایشان له میکنند ، و انگار آنها را نمیبینند، دیدن هلال به آن ظریفی و کوچکی که ...»
پ.ن.4: رضا چه خبر؟ «دو ترم تعلیق» ، علی تو چیکار میکنی؟ «محرومیت از تحصیل»! ، محمد تو چی شدی؟ «یه ترم تعلیق با احتساب...» ، مسعود احضاریت چی شد؟ «صفر شدنِ نمرههای ترم قبل یا...».
اصلاً احساسِ خوبی ندارم! نمیدونم چه بلایی دارن سر ما میآرن.

پ.ن.5: شما میدونید این دوستان سکولار من چرا روزه میگیرن؟!
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : رهسپار در : 86/6/21 4:57 صبح

دلت را خانهی ما کن، مصفا کردنش با من
به ما دردِ دل اِفشا کن، مداوا کردنش با من
اگرگم کردهای ای دل، کلیدِ استجابت را
بیا یکلحظه باما باش، پیدا کردنش با من
بیافشان قطرهی اشکی، که من هستم خریدارش
بیاور قطرهای اخلاص، دریا کردنش با من
اگر درها به رویت بسته شد دل برمکن بازآ
در این خانه دقالباب کن، وا کردنش با من
به من بگو حاجت خود را، اجابت می کنم آنی
طلبکن آنچه میخواهی، مهیا کردنش با من
چوخوردی روزیِ امروز، ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور! تامین ِ فردا کردنش با من
بیا قبل وقوع مرگ، روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من
به قرآن آیهی رحمت، فراوان است ای انسان
بخوان این آیهها ، تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت
تو توبهنامه را بنویس، امضا کردنش با من
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : رهسپار در : 86/6/19 12:19 عصر
یک روز "خوب" ، "بد" و "خوب و بد" در مسیر به یک رودخانه رسیدند. "خوب" با کمالاتی که داشت به راحتی از رودخانهی پرطلاطم گذشت. نوبت به "خوب و بد" که رسید ، وارد رودخانه شد ، چیزی نمانده بود تا به آنسوی رود و به "خوب" برسد که "بد" او را صدا زد و گفت : «کجا میروی؟! به سوی من بیا ، من دوست تو هستم.» و با روشناییهای گذرایی که در مشتش داشت او را فریب داد.
"خوب و بد" رو به "بد" گذاشته بود که "خوب" او را صدا زد و به سمت خود کشید ، اما باز هم دوام و فایدهای نداشت.
"خوب و بد" آنقدر در وسط رود اینسو و آنسو شد که حوصلهاش سر رفت و در وسط رود چشمانش را بست تا هیچ سمتی را نبیند.
انگشتانش را در گوش خود کرد، تا صدایی نشنود. نه صدای "خوب" و نه صدای "بد" و نه...
حتی صدای سنگی که در آب میآمد و او را با خود برد......
پ.ن.1: فقط مونده بود داستان نویس بشم.
پ.ن.2: برگرفته از مفهوم یک روایت اسلامی در باب منافقین.
کلمات کلیدی :