فیلم زندگی من...
چند روز پیش فرزاد به یک بازی پیچیده دعوتم کرد. اولش ساده به نظر می رسید اما برای کسی که زندگیاش همیشه پر از اتفاق بوده و هست کار واقعاً سختیاِ. ماجرا از این قراره : 1- اتفاقات مهم زندگی من که حتما باید در فیلمی که ازش می سازن بهش اشاره بشه. در همین ابتدا از دوستان زیر دعوت میکنم تا به این بازی بپیوندن : با حذف 99 درصد وقایع ، به چکیدهی زیر میرسیم: 1 و 2 - اتفاقات مهمی که باید به آنها اشاره بشود یا نشود (انتخابش با خودتان): ماجرا از آنجا شروع شد که ناگهان خدا تصمیم گرفت در هشتم بهمن سال 1364 یک معمای دیگر به جهان هستی اضافه کند. این اتفاق در بیمارستان فرح رخ داد! یک نوزاد بسیار زشت با یک دماغ بسیار بزرگ و سیاه به دنیا آمد... یک ساله نشده بود که راه رفت و کمی بعد تر هم شروع کرد به حرف زدن... آشنایان از دیدن این نوزاد دچار نوعی "این دیگه چه مدلشه" شدند. به هر حال با این که نزدیک بود این نوزاد به خانه نرسیده داخل جوب بیافتد ، همینطور بزرگتر و بزرگتر شد. تا این که با یک ابزارِ خیلی مهم آشنا شد : "پیچ گشتی" این موجود رابطهی بسیار نزدیکی با این ابزار داشت تا بدانجا که این ابزار هم رابطه نزدیکی با انواع و اقسام وسایل خانه پیدا کرد. و تنها در طی 10 سال اول زندگی توانست بیش از 10 قطعه از لوازم اصلیِ خانه (انواع ضبط ، رادیو ، تلوزیون و...) را تکه تکه و سپس از جهان هستی محو کند. بالاخره هر آمدنی رفتنی هم دارد. مادرش هم که مثل خودش همیشه به آزادی رفتار و افکار اعتقاد داشت با او کاری نداشت و حتی مشوقش هم بود ، تا این که بالاخره توانست در سن 15 سالگی نوعی تلویزیون اختراعکند (همشهری - یکشنبه 25/2/79) که نظر دزدها را به خود جلب کرد و در نمایشگاه تجهیزاتِ آموزشیِ آموزش و پرورش به سرقت رفت. و بعدها در یک کارخانهای که اصلا اصرار نکنید اسمش را ببرم به تولید انبوه رسید. گور باباش! برگردیم عقب : 5 ساله بودم که با تلاشهای مادرم تونستم یک سال زودتر از سن قانونی وارد کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان - مرکز 17 بشم. از مربی های اون موقع خانم "نقویان" ، بعدها "اختری" یادم میآد. خدا حفظشون کنه. تمامی فعالیتهای فرهنگیاِ الآنم تو دانشگاه و... از اون دوران به ارث رسیده. 7 سالم بود که دستم تا کتف رفت توی قابلمه آبجوش و جزقاله شد (یا شایدم جزغاله شد). توی مدتی که خونه نشین شده بودم معلم مدرسمون - خانم "مژگان خدابخش" که هنوز هم دنبالشم ولی اثری ازش نیست! - به خانهی ما میاومد و به من درس میداد. 8 ساله که شدم ، من رو از یکی از بهترین همبازیهام جدا کردن. اسمش "مهری" بود. اون موقع میگفتن "به سن تکلیف رسیده و دیگه بزرگ شده"! بالاخره این دوران هم سپری شد تا این که غذایی به نام پیتزا -یکی از مصادیق تهاجم فرهنگی در آن زمان- وارد عرصه غذایی کشور شد. من هم در قبال یک عدد پیتزا ، معدلِ سال پنجمم بیست شد و در آزمون مدرسههای نمونهمردمی قبول شدم. «نمونهمردمی بنیآدم» اما سال دوم که بودیم ، قانونِ مدرسه های نمونه مردمی پرید و مدرسهی ما هم به گند کشیدهشد. سال سوم مدرسهی «شهید نواب صفوی» بودم که تحت عنوان «نمونهدولتی» فضای نمونهی خودش رو حفظ کرده بود. رفتن به این مدرسه برای من خیلی مهم بود ، از نظر فکری و عقلی خیلی برام مفید بود. مخصوصاً اردوهایی که آقایان "ساوالان پور ، رهبر و... " برگزار میکردن، توی روحیاتِ اصلی و اصول اخلاقی من خیلی تاثیر گزار بودن. همون دوران خیلی تلاش می کردم تا با نسل ِ "به سن تکلیف رسیده و بزرگ شده" ارتباط برقرار کنم. این مدل ایجاد رابطه معمولاً به خاطر مدیریت سلیقه ای به فساد کشیده میشه ، اما یکی از مهمترین اتفاقات زندگی من فهمیدن این نکته بود که کار از این احمقانه تر پیدا نمیشه. و این تحول مهم رو تنها مدیونِ اصولی اخلاقی هستم که از بزرگترین خواهرم به ارث بردم. این اواخر ، درک اهمیت لحظات ، عمیق تر نگریستن و تلاش برای فهمیدن ، باعث شد تا به نتایج زیر برسم : 1- نود و نه درصدِ کسانی که تحت عنوان فعالیتهای فرهنگی در دانشگاه ها و تحت عنوان «فعالان دانشجویی» هستند ، تنها مشغول نوعی «خودارضایی فرهنگی» و یا «بازی فرهنگی» اند. 2- با یک نگاه عمیق متوجه شدم که نوشته های نویسندههایی چون پائولو کوئیلو و امثالهم چه قدر سست اساس هستند. و من با استفاده کردن از اونها چه قدر از راهِ اصلی فاصله گرفتم. الآن هم از احساس تحولی که موقع خواندنِ اون کتابها به من دست میداد خندم می گیره. 3- باید راه درست را پیدا کرد. در همین گیر و دار با خانوادهی دکتر ا.م.ش. بیشتر آشنا شدم.(شاید «بیشتر آشنا شدن» برای توصیف این رابطه بد باشد.) که همین رابطه خودش کلی اتفاق مهم دیگر را در پی داشت که به دلیل «خیلی تازه بودن» از افشای اونها معذورم. 4- هنرپیشه ای که باید نقش ما را بازی کند. قطعا پرویز پرستویی (البته به سن و سالش توجه نکنید مهم نیست.) بالاخره حقِ آب و گل و بچهمحلیش رو باید یه جوری ادا کنه! «هر حادثه ای ، مهمترین اتفاق زندگی ماست. تنها با گذر از این زمان و مکان متوجه آن خواهیم شد.» به شخصه از وقایعی که در طول زندگی من رخ دادن و من متوجه اهمیتشون نشدم و یا اهمیتشون رو فراموش کردم عذرخواهی میکنم. برای قسمتِ اخلاق و شخصیت هم بهتر است در ادامهی مطلب «مشخصات مرد بهمنی» را بخوانید. صحتِ 70 درصد آن تایید میشود.
2- اتفاقات مهم زندگی که بهتر است اشاره ای بهشون نشه.
3- اخلاق و شخصیت من.
4- هنرپیشه ای که باید نقش ما را بازی کند.
خرداد (دوست عزیزم مسعود که ید طویلی در وبلاگنویسی داره)
شادمیانه (از دوستان دانشگاه که تازه وبلاگنویسی رو آغاز کرده)
باران (دوستی تازه)
همون موقع به یک نتیجهی مهم رسیدم و تا الان هم به اون پابندم : «هیچ نیازی به تلاش برای ایجاد رابطه با جنس مخالف نیست»
انتخابِ سایر بازیگران در سنین مختلف رو هم میسپرم به شریفینیا.
کلمات کلیدی :