سلام ...
درخت سکوت را میبینید؟
در تهاجم پاییز هر چه داشت داد!
دیگر حتی روح زندگی هم ندارد!
عریان شده تا خلعت سبز ملکوت بپوشد.
شاید کمی بیریشه بوده و خدا سهم کمتری از آسمان به او داده!!
آیا باز کسی به او سلام خواهد داد؟!؟
کلمات کلیدی :
درخت سکوت را میبینید؟
در تهاجم پاییز هر چه داشت داد!
دیگر حتی روح زندگی هم ندارد!
عریان شده تا خلعت سبز ملکوت بپوشد.
شاید کمی بیریشه بوده و خدا سهم کمتری از آسمان به او داده!!
آیا باز کسی به او سلام خواهد داد؟!؟
درخت سکوت را میبینید؟
در تهاجم پاییز هر چه داشت داد!
دیگر حتی روح زندگی هم ندارد!
عریان شده تا خلعت سبز ملکوت بپوشد.
شاید کمی بیریشه بوده و خدا سهم کمتری از آسمان به او داده!!
آیا باز کسی به او سلام خواهد داد؟!؟
کلمات کلیدی :
درخت سکوت را میبینید؟
در تهاجم پاییز هر چه داشت داد!
دیگر حتی روح زندگی هم ندارد!
عریان شده تا خلعت سبز ملکوت بپوشد.
شاید کمی بیریشه بوده و خدا سهم کمتری از آسمان به او داده!!
آیا باز کسی به او سلام خواهد داد؟!؟
کلمات کلیدی :
حرف تازهای به خاطرم نمیرسد. ورنه با شما حرف میزدم.
من هنوز زندهامــــ ، آفتاب پشت ابر ماندهام.
من در این سکوتـــ ، بارها برایتان نوشتهام - گفتهام.
من خیال نیستم.
هستم! و هنوز معتقد به واژهی زوال نیستم.
حرف تازهای به خاطرم نمیرسد ، ورنه لال نیستم.
پ.ن.1: محمد علی بهمنی.
رهآوردهای خاص زندگی همیشه در سکوتــــ پیشکش میشود.
دوستی و عشق
میلاد و مرگ
شادی و درد
گل و طلوع خورشید
و سکوتــــ بهمثابهی فضای ژرف فرزانگیست ...
خدا گفت : زمین سردش است. چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟
لیلیـــ گفت : من.
خدا شعلهای به او داد.
لیلیـــ شعله را توی سینهاش گذاشت.
سینهاش آتش گرفت. خدا لبخند زد.
لیلیـــ هم.
خدا گفت : شعله را خرج کن! زمینم را به آتش بکش!
لیلیـــ خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا میکرد.
لیلیـــ گُر میگرفت. خدا حظ میکرد.
لیلیـــ میترسید. میترسید آتشاش تمام شود.
لیلیـــ چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.
مجنون سررسید. مجنون هم هیزم آتش لیلیـــ شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
پ.ن.1: سالینیست که لیلیـــ عشق میورزد. لیلیـــ باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد، عاشق میشود. لیلیـــ نام تمام دختران زمین است، نام دیگر انسان!
پ.ن.2: عرفان نظرآهاری.
ققنوس دعوت کردهاست تا مطلبی دربارهی توهین مجدد غرب به مقدسات اسلام و مسلمانها بنویسم. خودش مطلبی در این زمینه فراهم آورده. و من به ارایه پیوندی به نوشتهی نازکخیال اکتفا میکنم:
عنوان مطلب : فتنه!
پیوند به نوشته : http://nazokkhial.parsiblog.com/466945.htm
پ.ن. : مطلب قبلی ، (سکوت سرشار از ناگفتههاست) ، به عنوان نوشتهی برگزیدهی پارسی بلاگ انتخاب شد. از شما خوانندهگان محترم وبلاگ و از مسئولین پارسیبلاگ تشکر میکنم.
سکوت ، سرشار از سخنان ناگفته است.
از حرکات ناکرده ، اعتراف به عشقهای نهان و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این سکوت حقیقت ما نهفته است ، حقیقت تو و من!
گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند ، خود از آن عاری است. زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان ببیند.
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود.
برای تو و خویش، روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم.
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند،
رویائش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد،
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند.
از بختیاری ماست شاید که آنچه می خواهیم، یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد.
می خواهم آب شوم در گستره افق آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود.
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم.
حس می کنم و می دانم؛ دست می سایم و می ترسم؛ باور می کنم و امیدوارم؛ که هیج چیز با آن به عناد برنخیزد.
چند بار امید بستی و دام برنهادی تا دستی یاری دهنده ، کلامی مهرآمیز ، نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین! آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری!
پنجه در افکنده ایم ، با دست های مان ، به جای رها شدن.
سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را ، به جای همراهی کردن شان.
عشق ما نیازمند رهائی است نه تصاحب!
در راه خویش ، ایثار باید نه انجام وظیفه.
سپیده دمان از پس شبی دراز در جان خویش آواز خروسی می شنوم از دور دست، و با سومین بانگش در می یابم که رسوا شده ام.
زخم زننده ، مقاومت ناپذیر ، شگفت انگیز و پر راز و رمز است آفرینش و همه آن چیزها که «شدن» را امکان می دهد.
هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر.
این همه پیچ ، این همه گذر ، این همه چراغ ، این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم ، خودم ، هدفم ، و به تو!
وفائی که مرا و ترا به سوی هدف راه می نماید.
جویای راه خویش باش از این سان که منم در تکاپوی انسان شدن!
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را ، آزادی را ، خود را.
در میان راه می بالد و به بار می نشیند دوستی ئی که توان مان می دهد تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری.
این است راه ما ، تو و من!
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است ، داستانی ، راهی ، بیراهه ئی؛
طرح افکندن این راز ، راز من و راز تو ، راز زندگی ، پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است.
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم. اما در همه چیزی رازی نیست.
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست!
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت.
به تو نگاه می کنم و می دانم تو تنها نیازمند یکی نگاهی تا به تو دل دهد! آسوده خاطرت کند! بگشایدت! تا به در آئی...
من پا پس می کشم و در نیم گشوده به روی تو بسته می شود.
پیش از آن که به تنهائی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می کنم ، فریاد می کشم که ترکم گفته اند!!
چرا از خود نمی پرسم؟! کسی را دارم که احساسم را ، اندیشه و رویایم را ، زندگیم را ، با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود.
با خود وفادار می مانم آیا یا راهی سهل تر اختیار می کنم؟
بی اعتمادی دری است، خودستائی و بیم چفت و بست غرور است، و تهیدستی دیوار است و لولاست.
زندانی را که در آن محبوس رای خویشیم ، دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن از رخنه هایش تنفس می کنیم.
تو و من توان آن را یافتیم که برگشائیم که خود را بگشایم.
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم! خود را به تمامی بر آن می افکنم!
اگر برآنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خاست راهی به جز اینم نیست.
توان صبر کردن برای رودر روئی با آنچه باید روی دهد، برای مواجهه با آنچه روی می دهد.
شکیبیدن ، گشاد بودن ، تحمل کردن ، آزاد بودن.
چندان که به شکوه در می آئیم از سرمای پیرامون خویش از ظلمت و از کمبود نوری گرمی بخش ، چون همیشه ، بر می بندیم دریچه کلبه مان را ، روح مان را.
اگر می خواهی نگهم داری دوست من ، از دستم می دهی! اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من تا انسان آزادی باشم، میان ما همبستگی ئی از آن گونه می روید که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه می کند.
من آموخته ام به خود گوش فرا دهم و صدائی بشنوم که با من می گوید «این لحظه» مرا چه هدیه خواهد داد؟ نیاموخته ام گوش فرا دادن به صدائی را که با من در سخن است و بی وقفه می پرسد : من بدین «لحظه» چه هدیه خواهم داد؟
شبنم و برگ ها یخ زده است و آرزوهای من نیز.
ابرهای برفزا بر آسمان در هم می پیچید ، باد می وزد ، و توفان در می رسد. زخم های من می فسرد ، یخ آب می شود در روح من ، در اندیشه هایم!
بهار حضور تو است! بودن تو است!
کسی می گوید «آری» به تولد من ، به زندگیم ، به بودنم ، ضعفم ، ناتوانیم ، مرگم. کسی می گوید «آری» به من ، به تو ، و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من ، شنیدن پاسخ تو ، خسته نمی شود.
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم وگرنه می شکنیم بال های دوستی مان را. با در افکندن خود به دره شاید سرانجام به شناسائی خود توفیق یابی.
زیر پایم زمین از سم اسبان می لرزد ، چهار نعل می گذرند اسبان ، وحشی گسیخته افسار، وحشت زده به پیش می گریزند ، در یالهاشان گره می خورد آرزوهایم ، دوشادوش شان می گریزد خواست هایم. هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی غبطه.
در افق نقطه های سباه کوچکی می رقصد و زمینی که برآن ایستاده ام دیگر باره آرام یافته است.
پنداری رویایی بود آن همه رویای آزادی یا احساس حبس و بند.
در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن ، همدلی صادقانه ، وفاداری ریشه دار.
اعتماد کن!
از تنهایی مگریز! به تنهایی مگریز! گهگاه آن را بجوی و تحمل کن و به آرامش خاطر مجالی ده!
یکدیگر را می آزاریم بی آن که بخواهیم. شاید بهتر آن باشد که دست به دست یکدیگر دهیم بی سخنی.
دستی که گشاده است می بَرد ، می آورد ، رهنمونت می شود به خانه ئی که نور دلچسبش گرمی بخش است.
پ.ن.1 : شاعر : مارگوت بیکل ؛ مترجم : احمد شاملو ـ محمد زرین بال.