ابهر ۵-۴-۸۶

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/5/13 3:55 عصر

گندم زار - ابهر - عکس : عبدالسلام

گندم زار - ابهر - عکس : عبدالسلام

ابهر - عکس : عبدالسلام

ابهر - عکس : عبدالسلام

ابهر - عکس : عبدالسلام




کلمات کلیدی :

اما لحظه‌ای رسید...

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/5/13 3:52 عصر

وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتارُ شکست ، شوق پروازُ نداشت...

وقتی که چلچله‌ها خبر فصل بهارُ می‌دادن ، عشق آوازُ نداشت...

دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت.
واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت.

شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلای دور.
دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور.

Fly Like an eagle - By Rolf Hicker

اما لحظه‌ای رسید...

لحظه‌ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید.
لحظه‌ای که پنجره بغض دیوارُ شکست.
نقش آسمون صاف میون چشاش نشست.

مرغ خسته پر کشید و افق روشنُ دید.
تو هوای تازه‌ی دشت به ستاره‌ها رسید.

لحظه‌ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت ، با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت.




کلمات کلیدی :

خوبی ماند در یادم...

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/5/13 3:30 عصر

گاهی آدم از یک پیام خوب ، از یک دوست، میتونه احساس خوب بودن داشته باشه.

بابت همه پیام‌های با محتوای بعضی دوستان هر چند کم تعداد و کوتاه و مختصر ، تشکر می‌کنم.




کلمات کلیدی :

...

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/5/13 3:26 عصر

چه بی‌چراغ و به ناروا...
راه بر عبور علاقه می‌بندند.
بگو.
بگو به باد که ما...
با آفتاب زاده‌شدیم...
و با آفتاب طلوع خواهیم‌کرد.




کلمات کلیدی :

مونس شب‌های من

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/5/13 3:24 عصر

مادرم ، شب را میان چشم و دلش تقسیم می‌کرد. دلش که می‌خوابید چشم‌هایش بیداری می‌کشیدند و چشمش که به خواب می‌رفت دلش بیدار می‌ماند. او تا صبح ملتمسانه از پلک‌هایش بیداری می‌طلبید. مادرم ، شب‌ها را به روزها پیوند می‌داد تا از حاصل‌جمع آن‌ها معادله دو مجهولی عشق و فداکاری را حل کرده و بر صحیفه روزگار حک کند.

آن شب هر گاه که آسمان چشمانم به هلال روی او می‌افتاد می‌دیدم نگران‌تر و امیدوارتر از همیشه چشم به من دوخته است و چهره خسته‌اش را در میان دو دست خویش قاب گرفته و به پلک‌های خسته‌ترش اجازه فرود نمی‌دهد. تا چشم می‌گشودم ، صدایی در گوشم طنین‌انداز می‌شد که : »درد داری؟ چیزی می‌خواهی؟ بگو مادر!« و من با نگاهم می‌گفتم : خودخواهی‌است اما نگاه تو را می‌خواهم. صدایت را و عشقت را. و او می‌گفت : بخواب مادر! من بیدارم.

من هرگز آن تصویر زیبا را از یاد نخواهم برد. آن‌گاه که من تب می‌کردم او می‌سوخت و وقتی درد ، به نهان‌خانه دلم پای می‌گذاشت با زمزمه شبانه مادرم قدم‌هایش را گرامی می‌داشتم. وقتی آه می‌کشید آسمان قلبم ستاره باران می شد و مهتاب را می‌دیدم که برای ملاقات من از پنجره اتاق سرک می‌کشید و برای دعاهای مادرم آمین می‌گفت.
قصه آن‌شب ، قصه هزار و یک شب بود که در هزارتوی زمان خاموش ماند و جز در کتاب قلب من ، جای دیگر نگاشته نشد و جز در نگاه من در جای دیگر به تصویر کشیده نشد.

آه که چه‌قدر انتظار کشیدم تا ستاره‌ای بر زمین فرود آید و قصه یک شب مادرم را به تصویر کشد و یا امواجی که در بستر نرم و آسمانی خویش آرمیده‌اند نزد ما آیند و صدای تپش قلب مادرم و نبض بلند او را ضبط کنند تا برای مادران فردا از مونس شب‌های من روایت کنند.

آن شب زمین خوابیده بود و صدای نفس‌های آرام آسمان از سینه بی‌کینه‌اش به گوش می‌رسید. درختان ، مثل همیشه ، ایستاده دست زیر سر گذاشته و به خوابی سنگین فرو رفته بودند. دریاها سر بر زانوان ساحل گذاشته و رویاهای موجاب‌های فردا را می‌دیدند که مرواریدهای تازه متولد شده در میان آن‌ها می‌درخشیدند.

آن شب حتی ساعت شماته‌دار اتاق نیز به خواب عمیقی فرو رفته و فارغ از هر تیک و تاک آرمیده بود. تنها و تنها چشمان مادرم بیدار بود و قلب سوخته‌اش؛ قلبی که با خرمنِ آهِ من گُر می‌کشید و با خوشه خوابم آرامش می‌یافت.

می‌ترسم ، می‌ترسم هستی به پایان رسد و هیچ واژه‌ای توانایی برابری با گل‌واژه مادر را پیدا نکند. می‌ترسم قافله عشق به منزل برسد و عشق مادری ، بی‌تعریف ، باقی بماند. می‌ترسم روزها و شب‌ها هم‌چنان در پی هم بچرخند و هرگز تصویری از مادر بودن رسم نشود. می‌ترسم موضوع جمله‌نویسی‌های کودکان دبستانی ، بهار ، قلم ، گل و... باشد ولی با مادر -که بزرگترین جمله یک کلمه‌ای‌ست- جمله‌ای ساخته نشود.می‌ترسم صدای پای باران فراموش شود ، صدای مادران.

می‌ترسم نگاه همیشه بیدار آن‌ها بر درهای آهنین دوخته شود اما قدم‌های کودکانی که صورت و دستان خاکی خود را در باران چشم‌های مادرانشان می‌شستند و در لبخند آن‌های گل می‌کردند و شرم‌گنانه با لباس‌های آلوده خود به سوی مادر می‌آمدند و او عاشقانه در هرم نگاهش آن‌ها را تطهیر می‌کرد.

می‌ترسم اینک که دست‌های خاکی ندارند و شماره کفش‌هایشان بزرگ شده و آبروی خویش را در خط اتویشان می‌بینند نگاه و لبخند و دستان مادر  را فراموش کنند و با چکمه تجدد بر یاس‌های و سجاده‌ها پای گذارند. می‌ترسم گل‌ها بمیرند...





کلمات کلیدی :

تنهایی...

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/5/13 3:24 عصر

دیگر لفظ تنهایی را درک نمی‌کنم ، در خود تنها بودن ، همان دیگر نبودن است ، من خود تن ها هستم! وانگهی جز در همه‌جا در خانه‌ی خود نیستم. و همواره اشتیاق مرا از خانه‌ی خود می‌راند .

زیباترین خاطرات جز هم‌چون شکستگی سعادت در نظرم جلوه نکرده. ناچیزترین قطره‌ی آب ، ولو اشک باشد ، همین‌که دست مرا مرطوب سازد ، برای من گران‌بهاترین حقیقت می‌گردد...




کلمات کلیدی :

هنگام

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/5/13 3:19 عصر

هر چیزی به‌هنگام خویش در خواهد رسید ، هر یک از این چیزها از احتیاج خویش می‌زاید و به‌عبارت دیگر هیچ‌چیز جز احتیاجی تجسم یافته نیست...

درخت مرا می‌گفت : من احتیاج به ریه داشتم و از آن پس بود که شیره‌ی نباتم به‌صورت برگ درآمد تا بتوانم نفس بکشم. بعد وقتی نفس کشیدم ، برگم افتاد و من از اثر آن نمردم.

تصویر :  www.3payeh.com

میوه‌ی من تمام افکار مرا درباره‌ی حیات در بر دارد....




کلمات کلیدی :

یادم باشد...

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/5/13 3:15 عصر

هر چیز بر اثر تفاوت ارزش دارد...




کلمات کلیدی :

همین جا...

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/5/13 3:11 عصر

http://www.SilenceVillage.com

در انتظار دائمی و گوارای آینده‌ای به‌سر می‌بردم که هر چه پیش آید خوش آید . هم‌چون سؤالی در برابر جوابِ آماده‌ای ، آموخته بودم که چگونه عطش تمتع ، که در قبال هر لذتی زاده می‌شود ، لذتی را جداگانه در پی خواهد داشت.

خوشبختی‌ام از آن بود که هر سرچشمه‌ای عطشی در من برمی‌انگیخت و از این که حتی در  صحاری خشک نیز که عطش تسکین نیافتنی است حرارت تب خویش را در زیر تب و تاب خورشید ترجیح می‌دادم.

دهکده سکوت - عکس:میم.حسین - متروی شهرری

شامگاهان در آن صحاری چه بسا واحۀ لذت بخش که بسیار با طراوت‌تر و گواراتر از آن بود که بتوان در تمام روز آرزویش را کرد ، من باز هم تپش حیات را که نمی‌توانسته است به‌خواب رود دیده‌ام که در افق از عجز می‌لرزیده‌است و در کفِ پاهایم از عشق آماس میکرده است...




کلمات کلیدی :

تنها خدا است که موقت نیست

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/5/13 3:8 عصر

به هر کجا بروی ، جز خدا چیزی را ملاقات نمی‌توان کرد.

منالک می‌گفت : خدا همان است که پیش روی ماست.

ناتانائیل ، هم‌چنان‌که می‌گذری به‌همه چیز نظر می‌افکنی و هیچ‌جا درنگ نخواهی کرد. به‌خویشتن بقبولان که تنها خدا است که موقت نیست.

ناتانائیل ، ای کاش «اهمیت» در نگاه تو باشد، نه در چیزی که به آن می‌نگری...

هر معرفتِ «واضحی» که تو در وجودِ خود داری ، تا انتهای قرون از تو مجزا خواهد ماند. چرا این‌قدر برای آن ارزش قائلی؟

 




کلمات کلیدی :

<   <<   11   12   13      >