ابهر ۵-۴-۸۶
کلمات کلیدی :
وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتارُ شکست ، شوق پروازُ نداشت...
وقتی که چلچلهها خبر فصل بهارُ میدادن ، عشق آوازُ نداشت...
دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت.
واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت.
شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلای دور.
دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور.
اما لحظهای رسید...
لحظهی پریدن و رها شدن میون بیم و امید.
لحظهای که پنجره بغض دیوارُ شکست.
نقش آسمون صاف میون چشاش نشست.
مرغ خسته پر کشید و افق روشنُ دید.
تو هوای تازهی دشت به ستارهها رسید.
لحظهای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت ، با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت.
گاهی آدم از یک پیام خوب ، از یک دوست، میتونه احساس خوب بودن داشته باشه.
بابت همه پیامهای با محتوای بعضی دوستان هر چند کم تعداد و کوتاه و مختصر ، تشکر میکنم.
چه بیچراغ و به ناروا...
راه بر عبور علاقه میبندند.
بگو.
بگو به باد که ما...
با آفتاب زادهشدیم...
و با آفتاب طلوع خواهیمکرد.
مادرم ، شب را میان چشم و دلش تقسیم میکرد. دلش که میخوابید چشمهایش بیداری میکشیدند و چشمش که به خواب میرفت دلش بیدار میماند. او تا صبح ملتمسانه از پلکهایش بیداری میطلبید. مادرم ، شبها را به روزها پیوند میداد تا از حاصلجمع آنها معادله دو مجهولی عشق و فداکاری را حل کرده و بر صحیفه روزگار حک کند.
آن شب هر گاه که آسمان چشمانم به هلال روی او میافتاد میدیدم نگرانتر و امیدوارتر از همیشه چشم به من دوخته است و چهره خستهاش را در میان دو دست خویش قاب گرفته و به پلکهای خستهترش اجازه فرود نمیدهد. تا چشم میگشودم ، صدایی در گوشم طنینانداز میشد که : »درد داری؟ چیزی میخواهی؟ بگو مادر!« و من با نگاهم میگفتم : خودخواهیاست اما نگاه تو را میخواهم. صدایت را و عشقت را. و او میگفت : بخواب مادر! من بیدارم.
من هرگز آن تصویر زیبا را از یاد نخواهم برد. آنگاه که من تب میکردم او میسوخت و وقتی درد ، به نهانخانه دلم پای میگذاشت با زمزمه شبانه مادرم قدمهایش را گرامی میداشتم. وقتی آه میکشید آسمان قلبم ستاره باران می شد و مهتاب را میدیدم که برای ملاقات من از پنجره اتاق سرک میکشید و برای دعاهای مادرم آمین میگفت.
قصه آنشب ، قصه هزار و یک شب بود که در هزارتوی زمان خاموش ماند و جز در کتاب قلب من ، جای دیگر نگاشته نشد و جز در نگاه من در جای دیگر به تصویر کشیده نشد.
آه که چهقدر انتظار کشیدم تا ستارهای بر زمین فرود آید و قصه یک شب مادرم را به تصویر کشد و یا امواجی که در بستر نرم و آسمانی خویش آرمیدهاند نزد ما آیند و صدای تپش قلب مادرم و نبض بلند او را ضبط کنند تا برای مادران فردا از مونس شبهای من روایت کنند.
آن شب زمین خوابیده بود و صدای نفسهای آرام آسمان از سینه بیکینهاش به گوش میرسید. درختان ، مثل همیشه ، ایستاده دست زیر سر گذاشته و به خوابی سنگین فرو رفته بودند. دریاها سر بر زانوان ساحل گذاشته و رویاهای موجابهای فردا را میدیدند که مرواریدهای تازه متولد شده در میان آنها میدرخشیدند.
آن شب حتی ساعت شماتهدار اتاق نیز به خواب عمیقی فرو رفته و فارغ از هر تیک و تاک آرمیده بود. تنها و تنها چشمان مادرم بیدار بود و قلب سوختهاش؛ قلبی که با خرمنِ آهِ من گُر میکشید و با خوشه خوابم آرامش مییافت.
میترسم ، میترسم هستی به پایان رسد و هیچ واژهای توانایی برابری با گلواژه مادر را پیدا نکند. میترسم قافله عشق به منزل برسد و عشق مادری ، بیتعریف ، باقی بماند. میترسم روزها و شبها همچنان در پی هم بچرخند و هرگز تصویری از مادر بودن رسم نشود. میترسم موضوع جملهنویسیهای کودکان دبستانی ، بهار ، قلم ، گل و... باشد ولی با مادر -که بزرگترین جمله یک کلمهایست- جملهای ساخته نشود.میترسم صدای پای باران فراموش شود ، صدای مادران.
میترسم نگاه همیشه بیدار آنها بر درهای آهنین دوخته شود اما قدمهای کودکانی که صورت و دستان خاکی خود را در باران چشمهای مادرانشان میشستند و در لبخند آنهای گل میکردند و شرمگنانه با لباسهای آلوده خود به سوی مادر میآمدند و او عاشقانه در هرم نگاهش آنها را تطهیر میکرد.
میترسم اینک که دستهای خاکی ندارند و شماره کفشهایشان بزرگ شده و آبروی خویش را در خط اتویشان میبینند نگاه و لبخند و دستان مادر را فراموش کنند و با چکمه تجدد بر یاسهای و سجادهها پای گذارند. میترسم گلها بمیرند...
دیگر لفظ تنهایی را درک نمیکنم ، در خود تنها بودن ، همان دیگر نبودن است ، من خود تن ها هستم! وانگهی جز در همهجا در خانهی خود نیستم. و همواره اشتیاق مرا از خانهی خود میراند .
زیباترین خاطرات جز همچون شکستگی سعادت در نظرم جلوه نکرده. ناچیزترین قطرهی آب ، ولو اشک باشد ، همینکه دست مرا مرطوب سازد ، برای من گرانبهاترین حقیقت میگردد...
هر چیزی بههنگام خویش در خواهد رسید ، هر یک از این چیزها از احتیاج خویش میزاید و بهعبارت دیگر هیچچیز جز احتیاجی تجسم یافته نیست...
درخت مرا میگفت : من احتیاج به ریه داشتم و از آن پس بود که شیرهی نباتم بهصورت برگ درآمد تا بتوانم نفس بکشم. بعد وقتی نفس کشیدم ، برگم افتاد و من از اثر آن نمردم.
میوهی من تمام افکار مرا دربارهی حیات در بر دارد....
در انتظار دائمی و گوارای آیندهای بهسر میبردم که هر چه پیش آید خوش آید . همچون سؤالی در برابر جوابِ آمادهای ، آموخته بودم که چگونه عطش تمتع ، که در قبال هر لذتی زاده میشود ، لذتی را جداگانه در پی خواهد داشت.
خوشبختیام از آن بود که هر سرچشمهای عطشی در من برمیانگیخت و از این که حتی در صحاری خشک نیز که عطش تسکین نیافتنی است حرارت تب خویش را در زیر تب و تاب خورشید ترجیح میدادم.
شامگاهان در آن صحاری چه بسا واحۀ لذت بخش که بسیار با طراوتتر و گواراتر از آن بود که بتوان در تمام روز آرزویش را کرد ، من باز هم تپش حیات را که نمیتوانسته است بهخواب رود دیدهام که در افق از عجز میلرزیدهاست و در کفِ پاهایم از عشق آماس میکرده است...
به هر کجا بروی ، جز خدا چیزی را ملاقات نمیتوان کرد.
منالک میگفت : خدا همان است که پیش روی ماست.
ناتانائیل ، همچنانکه میگذری بههمه چیز نظر میافکنی و هیچجا درنگ نخواهی کرد. بهخویشتن بقبولان که تنها خدا است که موقت نیست.
ناتانائیل ، ای کاش «اهمیت» در نگاه تو باشد، نه در چیزی که به آن مینگری...
هر معرفتِ «واضحی» که تو در وجودِ خود داری ، تا انتهای قرون از تو مجزا خواهد ماند. چرا اینقدر برای آن ارزش قائلی؟