عشقـــ و انتخابـــ ...
و شما عشق و علاقهای را که جوانی مرا میسوزاند نمیدانید. از فرار ساعات بهخشم میآیم. لزوم انتخاب همیشه برایم تحملناپذیر است. انتخاب کردن در نظر من عبارتاز برگزیدن یک چیز نیست. بلکه پسزدن آنچیزیست که برنمیگزینم.
آرزوهای من ناچارند هر یک بهحق دیگری تخطی کنند و من هرگز جز برگزیدن «این» یا «آن» کاری نمیکنم. اگر «این» را برگزینم ، بیدرنگ به «آن دیگر» حسرت میبرم. و از این رو بیشتر اوقات بیاینکه جرات اقدامی داشتهباشم ، گیج و بازو گشاده ، از ترس میمانم که اگر بازوانم را برای گرفتن چیزی ببندم جز «یک چیز» را برنگزیدهباشم.
بهچنگ آوردن!
انتخاب کردن یعنی جاودانه از همه متاعهای دیگر چشم پوشیدن. و از اینجاست که نسبت به «هرگونه تعلقخاطری» بر روی زمین ، اندکی نفرت در من راه مییابد. از ترس اینکه مبادا بیدرنگ جز همان یکچیز به من متعلق نباشد.
پ.ن.1 : آه ای متاعها و ای زاد و توشهها! و ای انبوه عشق! چرا بیتلاش بهچنگ نمیآیید؟
پ.ن.2 : و من میدانم که ثروتهای این جهانی پایانپذیرند. گرچه مدام بتوان جایشان را پر کرد.
کلمات کلیدی :