بیـــــ ‏خوابیـــــ!

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/12/2 1:25 صبح

شب‏هایی هست که مرا خواب نمی‏برد؛ انتظار ، انتظار ، تب‏ها و لحظه‏های جوانی در گذر! و عطشی جان‏کاه برای هرچه‏که گناه می‏نامند. انتظارهایی بیهوده را در بستر خواب می‏جویم بی‏آن‏که بدانم انتظار چیست؟ با اندامی خسته ، گاه از ورای شهوت تن ، چیزی را هم‏چون شهوتِ نهفته‏تری می‏یابم. حس غریبی از دور دست‏ها ...




کلمات کلیدی :