بیـــــ خوابیـــــ!
شبهایی هست که مرا خواب نمیبرد؛ انتظار ، انتظار ، تبها و لحظههای جوانی در گذر! و عطشی جانکاه برای هرچهکه گناه مینامند. انتظارهایی بیهوده را در بستر خواب میجویم بیآنکه بدانم انتظار چیست؟ با اندامی خسته ، گاه از ورای شهوت تن ، چیزی را همچون شهوتِ نهفتهتری مییابم. حس غریبی از دور دستها ...
کلمات کلیدی :