داشته‌ها و خواسته‌ها 1

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/11/23 12:36 صبح

ما نیز ، ما نیز دل‌مشغولی‌های حزن‌انگیز روح خود را شناخته‌ایم. آرزوها ما را نیز وا نمی‌گذارند که آسوده به کار پردازیم.
در فصلی که گذشت ، آرزوهای گداخته‌ی من به رنگ آتشین برگ‌های پاییزی بودند. گویی از صحاری سوزان گذشته بودند. و من از عطای چیزی برای آشامیدن به آن‌ها ابا کردم. زیرا که آن‌ها را از بسیار نوشیدن بیماری می‌شناختم.
هر شب آرزویی بر بالین من غنوده است. هر سپیده‌دم هم‌آن‌جا بازش می‌یابم. شب بر بالین من بیدار نشسته است. راه پیموده‌ام؛ خواسته‌ام آرزوی خود را خسته کنم، اما جز جثه‌ی خود چیزی را نیازرده‌ام.

پ.ن.?:‌ ای جلوه‌ی حسی ذات ، کاش آن ارزش را که انتظار نزدیک مرگ به لحظات می‌بخشد می‌دانستی!




کلمات کلیدی :