سرزمین عبدالسلام ...

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/11/23 12:23 صبح


می خواهم وارد شوم. در را باز کن و چشمانم را ببند و نشانم ده کجا پنهان شوم. با لرز از ترس وارد می شوم ، بگذار تا شروع کنم.
چشمانم را باز کن تا فقط دوباره آن ها را ببندی. از همان لحظه که به دنیا آری گفتم ، مرا تاب می دهد. در راهی که بوده ام ، مرا همچون مه می بلعد. و کنترلی ندارد. مرا پایین می کشد و می کشد و می کشد. به ته آن کوچه ی بن بست که نمی دانم آن ماه است که در آن می درخشد و یا تنها یک چراغ! که تو آن جایی و یا اهرمن.
می دانم هر چه قدر که بالاتر بروی محکم تر به زمین خواهی خورد. و هر چه قدر بیش تر راه بپیمایی ، نهایتاً سینه خیز خواهی رفت. به نظر می رسد جسم من ، معبد من ، این معبد نوسان دارد! پس بیا به درون. بیا به خانه ای که عبدالسلام ساخت.
در را باز کن. آری من به درون می آیم. مرا ببلع تا شاید این درد فروکش کند. با لرز از ترس مرتکب این گناه می شوم. بگذار تا شروع کنم.
بگذار تا شروع کنم!



کلمات کلیدی :