خداحافظ... من رفتم.

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/9/9 12:8 صبح

 

روزگار عجیب نشده، زمانه تقصیری ندارد.
ما آدم‏ها، همان آدم‏های قبل هستیم. هم‏آن زندگی‏ها. هم‏آن مرزها. هم‏آن غم‏ها. هم‏آن شادی‏ها.
هم‏آن آسمان آبی. هم‏آن غروب دل‏پذیر عاشقانه. هم‏آن ابرها و ستاره‏ها.
درخت‏‏ها هنوز سبزند. و رودخانه‏ها پرآب. کوچه‏ها پیچ‏درپیچ و دریا بی‏انتها.
همه‏چیز مثل گذشته دست‏نخورده باقی مانده.
اما «من سردم است و انگار هیچ‏وقت گرم نخواهم شد»

خداحافظ دهکده‏ی من.
که تنها تو به حرف‏های دل خسته‏ام گوش می‏دهی.
خداحافظ پنجره‏ی من.
می‏روم تا پیدا کنم آن حقیقتی را که مرا بازگردانَد ...شاید!

و چه کسی گفت که مرگ را دوست ندارد؟!
هنوز می‏توان فکر کرد امیدی هست.
دریا آرام است. و خبری نیست از امواج طولانی بی‏فکر، همه خوابیده‏اند.
ای‏کاش شب بود. آن‏گاه بیداریشان را باور نمی‏کردم.
و قایقی را که می‏آید و دل می‏برد و می‏گذرد بدون تأمل. که چرا هیچ قایق دیگری در دریا نیست! که چه‏قدر تنها شده است.

چرا بغضم را فرو دهم؟ چرا؟
«من» می‏خواهد آزاد باشد.

چه‏قدر هوا سرد است.
من می‏ترسم.
می‏ترسم از ابلیسی که می‏گوید فرشته است.
و از فردا و فرداها.
می‏ترسم... می‏ترسم...
کدامین قلب را باور کرده‏ای که حالا تو را باور کنند؟
آسمانت پرستاره باد!

نباید اشک بریزم...!
نباید بغض کنم...!
و نه باید لبخند بزنم...!
شمعی در باد را چه سود؟!
شمعی در باد را چه سود؟! ...

این بار را به‏راحتی از دوش انداختم. سال‏ها برای رساندنش تا بدین‏جا رنج کشیده بودم و حالا من ماندم و یک بارِ به زمین افتاده، شانه‏های لرزان و راهی طولانی!
می‏توانم حوادث را فراموش کنم، می‏توانم دست در دست تقدیر، با پای پیاده ادامه دهم. می‏توانم بگویم «می‏روم جایز نیست، من رفتم!». می‏توانم درخت یاس را ندیده بگیرم! می‏توانم از استشمام عطر گل سرخ کنار جاده، با بی‏تفاوتی گذر کنم!
می‏توانم در آفتاب، تأمل نکنم و رد شوم!

اما نمی توانم.
نمی‏توانم بازوانم را بدون بار، دلم را بی‏نور، نگاهم را بی‏مسیر و گونه‏هایم را بی‏اشک متصور شوم!
پس می‏روم ...
«می‏روم جایز نیست، من رفتم!  من رفتم و حدیث‏ها گفتم.
آزادی به از بند. چه با لبخند چه بی‏لبخند.»
دلم رفت به میهمانی، تا بار را بر دوش نهد و نور را برگیرد...

خدانگه‏دارتان!

 

یادآوری مطلق :
آقای عصمتی تا الآن هر کاری که خواسته، کرده‏است. شک نکنید! (تاکید می‏کنم که شک نکنید) هر کاری هم که بخواهد می‏تواند انجام دهد. خودتان هم می‏دانید. اصلاً کسی که خدا پشتوانه‏اش باشد شکست ندارد. اگر کاری به کارتان ندارد، و می‏گذارد به خیال خویش در بازی خود مشغول باشید، به این معتقد است که هنوز هم می‏توان عشق آموخت!
آقای عصمتی بزرگ‏ترین مسئولیت‏ها را داشته، هیچ‏گاه هیچ‏کدام از آن‏ها را به رخ‏تان نکشیده ، هیچ‏گاه نگذاشته تا مسئولیت او را ذره‏ای از رفاقت بالا بکشد. هنوز هم می‏تواند هر مسئولیتی را که خواست به دست آورد. اما اگر عرصه‏ای را از شما نمی‏گیرد ، هنوز امید دارد که شاید بزرگ شوید! اصولاً به همین امید هم کارها را به شما سپرد.
اکنون آزاد است. و تنها تعهد اوست که او را در کنار شما نگاه داشته. او از شما چیزی نمی‏خواهد. این مدت کوتاه هم او را تحمل کنید!

 

آخرین کلام :
وقتی فساد خودی‏ها می‏سوزونتت...
وقتی فساد خودی‏ها می‏سوزونتت...
وقتی وفای ناب، آخ! می‏بُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! می‏بُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! می‏بُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! می‏بُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! می‏بُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! می‏بُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! می‏بُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! می‏بُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! می‏بُره آدم....
وای وای وای....
وقتی هنر به اتمام می‏رسه...
وقتی سخن به انجام می‏رسه...
وقتی صفای باطن می‏خندونتت...
وقتی صفای باطن می‏خندونتت...

 

آغاز و پایان :
هر آغازی پایانی دارد و هر پایانی، آغازی. شاید روزگاری دوباره لاگ‏های خود را در وب گذاشتم. برای همیشه نظرهایی را که در این وب‏لاگ بنویسید خواهم خواند. اگر کاری دارید در این نوشته برایم کامنت بگذارید.


 




کلمات کلیدی :