خداحافظ... من رفتم.
روزگار عجیب نشده، زمانه تقصیری ندارد.
ما آدمها، همان آدمهای قبل هستیم. همآن زندگیها. همآن مرزها. همآن غمها. همآن شادیها.
همآن آسمان آبی. همآن غروب دلپذیر عاشقانه. همآن ابرها و ستارهها.
درختها هنوز سبزند. و رودخانهها پرآب. کوچهها پیچدرپیچ و دریا بیانتها.
همهچیز مثل گذشته دستنخورده باقی مانده.
اما «من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد»
خداحافظ دهکدهی من.
که تنها تو به حرفهای دل خستهام گوش میدهی.
خداحافظ پنجرهی من.
میروم تا پیدا کنم آن حقیقتی را که مرا بازگردانَد ...شاید!
و چه کسی گفت که مرگ را دوست ندارد؟!
هنوز میتوان فکر کرد امیدی هست.
دریا آرام است. و خبری نیست از امواج طولانی بیفکر، همه خوابیدهاند.
ایکاش شب بود. آنگاه بیداریشان را باور نمیکردم.
و قایقی را که میآید و دل میبرد و میگذرد بدون تأمل. که چرا هیچ قایق دیگری در دریا نیست! که چهقدر تنها شده است.
چرا بغضم را فرو دهم؟ چرا؟
«من» میخواهد آزاد باشد.
چهقدر هوا سرد است.
من میترسم.
میترسم از ابلیسی که میگوید فرشته است.
و از فردا و فرداها.
میترسم... میترسم...
کدامین قلب را باور کردهای که حالا تو را باور کنند؟
آسمانت پرستاره باد!
نباید اشک بریزم...!
نباید بغض کنم...!
و نه باید لبخند بزنم...!
شمعی در باد را چه سود؟!
شمعی در باد را چه سود؟! ...
این بار را بهراحتی از دوش انداختم. سالها برای رساندنش تا بدینجا رنج کشیده بودم و حالا من ماندم و یک بارِ به زمین افتاده، شانههای لرزان و راهی طولانی!
میتوانم حوادث را فراموش کنم، میتوانم دست در دست تقدیر، با پای پیاده ادامه دهم. میتوانم بگویم «میروم جایز نیست، من رفتم!». میتوانم درخت یاس را ندیده بگیرم! میتوانم از استشمام عطر گل سرخ کنار جاده، با بیتفاوتی گذر کنم! میتوانم در آفتاب، تأمل نکنم و رد شوم!
اما نمی توانم.
نمیتوانم بازوانم را بدون بار، دلم را بینور، نگاهم را بیمسیر و گونههایم را بیاشک متصور شوم!
پس میروم ...
«میروم جایز نیست، من رفتم! من رفتم و حدیثها گفتم.
آزادی به از بند. چه با لبخند چه بیلبخند.»
دلم رفت به میهمانی، تا بار را بر دوش نهد و نور را برگیرد...
خدانگهدارتان!
یادآوری مطلق :
آقای عصمتی تا الآن هر کاری که خواسته، کردهاست. شک نکنید! (تاکید میکنم که شک نکنید) هر کاری هم که بخواهد میتواند انجام دهد. خودتان هم میدانید. اصلاً کسی که خدا پشتوانهاش باشد شکست ندارد. اگر کاری به کارتان ندارد، و میگذارد به خیال خویش در بازی خود مشغول باشید، به این معتقد است که هنوز هم میتوان عشق آموخت!
آقای عصمتی بزرگترین مسئولیتها را داشته، هیچگاه هیچکدام از آنها را به رختان نکشیده ، هیچگاه نگذاشته تا مسئولیت او را ذرهای از رفاقت بالا بکشد. هنوز هم میتواند هر مسئولیتی را که خواست به دست آورد. اما اگر عرصهای را از شما نمیگیرد ، هنوز امید دارد که شاید بزرگ شوید! اصولاً به همین امید هم کارها را به شما سپرد.
اکنون آزاد است. و تنها تعهد اوست که او را در کنار شما نگاه داشته. او از شما چیزی نمیخواهد. این مدت کوتاه هم او را تحمل کنید!
آخرین کلام :
وقتی فساد خودیها میسوزونتت...
وقتی فساد خودیها میسوزونتت...
وقتی وفای ناب، آخ! میبُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! میبُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! میبُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! میبُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! میبُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! میبُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! میبُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! میبُره آدم....
وقتی وفای ناب، آخ! میبُره آدم....
وای وای وای....
وقتی هنر به اتمام میرسه...
وقتی سخن به انجام میرسه...
وقتی صفای باطن میخندونتت...
وقتی صفای باطن میخندونتت...
آغاز و پایان :
هر آغازی پایانی دارد و هر پایانی، آغازی. شاید روزگاری دوباره لاگهای خود را در وب گذاشتم. برای همیشه نظرهایی را که در این وبلاگ بنویسید خواهم خواند. اگر کاری دارید در این نوشته برایم کامنت بگذارید.
کلمات کلیدی :