نوعی هیولا!
به نام خدا
نوعی هیولا!
اینان چشمانیاند که مرا نمیبینند.
اینان دستانی هستند که اعتماد تو را رها میکنند.
اینها گامهاییست که به تو تیپا میزند.
این گفتاریست که سخن از باطن میگوید.
و اینها گوشهاییست که نشان از نفرت دارد.
این چهرهایست که هرگز تغییر نخواهد کرد.
این مشتیست که تو را میکوبد.
این صدای شکستن سکوت است.
این موجودیست که دور خود میچرخد.
این ضربهایست که نخواهی فهمید از کجا خوردهای.
اینها لبهاییست که مزهی آزادی را نچشیدهاند.
این احساس نا امنیست.
این ایمان به خداییست که خیلی هم خالصانه نیست.
این ایمانیست که ابداً خالصانه نیست.
این چنین هستیم.
نوعی از هیولا...!
این چهرهایست که تو را سنگکوب میکند.
این لحظهی نفس کشیدن است.
اینها پنجههاییست که بر زخمها خراش میزنند.
این دردیست که هرگز دوا نخواهد شد.
این گفتاریست که به تو زخم زبان میزند.
این گنجایش انسانیت است.
اینها فریادهاییست که مو بر تن تو سیخ میکنند.
این آزمون جسمانیت و روحانیت است.
این تلهایست که بسیار فریبنده است.
این اشکیست که چشمان را خیس میکند.
اینان چهرههاییست بسیار مایوس کننده.
اینها ترسهاییست که دور سر میچرخند.
اینها فشارهاییست که تو را تصرف کردهاند.
این انتهاییست که پایانی ندارد.
این چنین هستیم.
نوعی از هیولا...!
هیولایی که از زندگی لذت میبرد.
این تودهایست که اعتماد را لکهدار میکند.
این سیاهیست که رنگ ما را میبرد.
این چهرهایست که تو از آن گریزانی.
این نقابیست که عاقبت بیفایده خواهد بود.
پلیدیست که در ما رخنه کرده.
این چنین هستیم.
نوعی از هیولا...!
هیولایی که از زندگی لذت میبرد.
کلمات کلیدی :