نوعی هیولا!

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/9/5 1:44 عصر

به نام خدا

نوعی هیولا!

اینان چشمانی‏اند که مرا نمی‏بینند.
اینان دستانی هستند که اعتماد تو را رها می‏کنند.
این‏ها گام‏هایی‏ست که به تو تیپا می‏زند.
این گفتاری‏ست که سخن از باطن می‏گوید.
و این‏ها گوش‏هایی‏ست که نشان از نفرت دارد.
این چهره‏ایست که هرگز تغییر نخواهد کرد.
این مشتی‏ست که تو را می‏کوبد.
این صدای شکستن سکوت است.
این موجودی‏ست که دور خود می‏چرخد.
این ضربه‏ایست که نخواهی فهمید از کجا خورده‏ای.
این‏ها لب‏هایی‏ست که مزه‏ی آزادی را نچشیده‏اند.
این احساس نا امنی‏ست.
این ایمان به خدایی‏ست که خیلی هم خالصانه نیست.
این ایمانی‏ست که ابداً خالصانه نیست.

این چنین هستیم.
نوعی از هیولا...!

این چهره‏ایست که تو را سنگ‏کوب می‏کند.
این لحظه‏ی نفس کشیدن است.
این‏ها پنجه‏هایی‏ست که بر زخم‏ها خراش می‏زنند.
این دردی‏ست که هرگز دوا نخواهد شد.
این گفتاری‏ست که به تو زخم زبان می‏زند.
این گنجایش انسانیت است.
این‏ها فریادهایی‏ست که مو بر تن تو سیخ می‏کنند.
این آزمون جسمانیت و روحانیت است.
این تله‏ایست که بسیار فریبنده است.
این اشکی‏ست که چشمان را خیس می‏کند.
اینان چهره‏هایی‏ست بسیار مایوس کننده.
این‏ها ترس‏هایی‏ست که دور سر می‏چرخند.
این‏ها فشارهایی‏ست که تو را تصرف کرده‏اند.
این انتهایی‏ست که پایانی ندارد.

این چنین هستیم.
نوعی از هیولا...!
هیولایی که از زندگی لذت می‏برد.
این توده‏ایست که اعتماد را لکه‏دار می‏کند.
این سیاهی‏ست که رنگ ما را می‏برد.
این چهره‏ایست که تو از آن گریزانی.
این نقابی‏ست که عاقبت بی‏فایده خواهد بود.

پلیدی‏ست که در ما رخنه کرده.
این چنین هستیم.
نوعی از هیولا...!
هیولایی که از زندگی لذت می‏برد.

 

 




کلمات کلیدی :