هزارتوی پن
زن نگاهش را به سوی ستارگان نودمیده برگرداند و گفت : «همهی نامهایشان را میدانم. هر یک چندین نام دارد. و خواصی گوناگون. گردش آنها که به نظر آرام مینماید، سریع است؛ سبب سوزندگیشان میشود. شور و حرارت ناآرامشان علت شدت سیر آنهاست. و درخشش و شکوهشان، معلول آن. «ارادهی باطنی» آنها را به پیش میراند. از اینروست که زیبا و درخشانند.
هر یک از ستارگان با رشتههایی که همان نیرو و تاثیر آنهاست، با دیگری پیوند یافته، چنانکه یکی به دیگری وابسته است و آن دیگری، به همهی آنها. مسیر هر یک ترسیم شده است. و هر یک راه خویش را مییابد و نمیتواند آن را تغییر دهد، مگر آنکه دیگری را از راه باز دارد. چون هر ستارهای با ستارهی دیگر در ارتباطی تنگاتنگ است و هر یک مسیر خود را آنچنان که «میبایست» بپیماید، برمیگزیند. آنچه را ناگزیر بر عده دارد، باید بخواهد. و این راه که به چشم ما مقدر مینماید، راهیست که دلخواه هر ستارهای بوده. زیرا هر یک از اختیار کامل برخوردار است. عشقی مجذوب راهنمای آنهاست. «انتخابشان» واضع و قانون است و ما بدان وابستهایم و نمیتوانیم خود را برهانیم.»
کلمات کلیدی :