"خوب" ، "بد" ، "خوب و بد"
یک روز "خوب" ، "بد" و "خوب و بد" در مسیر به یک رودخانه رسیدند. "خوب" با کمالاتی که داشت به راحتی از رودخانهی پرطلاطم گذشت. نوبت به "خوب و بد" که رسید ، وارد رودخانه شد ، چیزی نمانده بود تا به آنسوی رود و به "خوب" برسد که "بد" او را صدا زد و گفت : «کجا میروی؟! به سوی من بیا ، من دوست تو هستم.» و با روشناییهای گذرایی که در مشتش داشت او را فریب داد.
"خوب و بد" رو به "بد" گذاشته بود که "خوب" او را صدا زد و به سمت خود کشید ، اما باز هم دوام و فایدهای نداشت.
"خوب و بد" آنقدر در وسط رود اینسو و آنسو شد که حوصلهاش سر رفت و در وسط رود چشمانش را بست تا هیچ سمتی را نبیند.
انگشتانش را در گوش خود کرد، تا صدایی نشنود. نه صدای "خوب" و نه صدای "بد" و نه...
حتی صدای سنگی که در آب میآمد و او را با خود برد......
پ.ن.1: فقط مونده بود داستان نویس بشم.
پ.ن.2: برگرفته از مفهوم یک روایت اسلامی در باب منافقین.
کلمات کلیدی :