«راه» این نیست!
در ستایش آنچه من سوزاندهام:
آخر کی همهی کتابها را خواهیم سوزاند؟!
کتابهایی هست برای اینکه آدمی باور کند که روحی دارد ، و برخی دیگر را برای نومید ساختن روح.
برخی دیگر هست که وجود خدا در آن اثبات شده و برخی دیگر که در آن نمیتوان به خدا رسید.
و برخی دیگر که انسان وقتی میخواند انگار درخشان و آگنده از جذبهاند و دلپذیر از تحقیر.
آخر کی همهی کتابها را خواهیم سوزاند؟!
بر خی دیگر هست که کلامی شیرین دارد همچون صدای شاخ و برگ به هنگام ظهر.
یک کتاب هم هست که یوحنا آنرا در پطموس خورد همچون موش - ولی من تمشک را بیشتر دوست دارم - و این کار امعاءِ او را به درد آورد و بعد از آن بسی رویا دید.
آخر کی همهی کتابها را خواهیم سوزاند؟!
برای من «خواندن» اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست:
می خواهم پای برهنهام این نرمی را حس کند.
معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است.
هرگز در این جهان چیزی ندیدهام که حتی اندکی زیبا باشد مگر آنکه در دم آرزو کردهام تا همهی مهر من آنرا در بر گیرد...
پ.ن. 1: مطلبِ بعدی : «راه اینجاست!»
پ.ن. 2: 100 کیلو بایت کد نوشته بودم که بچه خواهرم سیم کامپیوتر را از برق کشید! به همین راحتی حاصل ساعتها تلاشم به باد رفت!
نتیجه : همیشه اینطور مواقع به طرف مقابلم میخندیدم و میگفتم : save کردن را برای همین گذاشتهاند!
کلمات کلیدی :