سفر به ماسوله

ارسال‌کننده : رهسپار در : 86/8/28 1:35 عصر

شاید یکی از مهمترین اتفاق‏های مهم زندگی من آشنایی با خانواده‏ی «دوست جون» (دکتر ا.م.ش.) باشد. یکی از کوچک‏ترین فواید این آشنایی ، سفرهایی‏ست که با هم می‏رویم. آخر هفته‏ی قبل به ماسوله رفته بودیم، یک سر هم به نزدیکی‏های رشت و انزلی رفتیم. سفر در هوای پاییزی بسی لذت‏بخش بود. پیشنهاد می‏کنم عکس ها را حتماً ببینید.


خانواده ی دکتر در ابهر زندگی می‏کنند. (شاید یک روزی کامل ماجرای آشنایی ما و دکتر اینا را برای‏تان نوشتم). شهر ابهر تقریباً در نقشه‏ی ایران یک نقطه‏ی عطف است. از آن‏جا تا شمال ایران تقریباً 3 ساعت ، تا همدان 4-5 ساعت ، تا تهران 2-3 ساعت و تا اردبیل 6 ساعت راه است. آب و هوایی بسیار جالب دارد. بهاری بسیار سرسبز، تابستانی ملایم ، پاییزی رنگارنگ و زمستانی سپیدِ سپید.

حرکت ما از این شهر شروع شد ، این چند عکس اول جاده‏ایست که از ابهر به جاده قزوین-رشت (نزدیکی‏های لوشان) می‏رود. دشت‏های اطراف این جاده در این روزها به رنگ پاییز هستند.


جاده قزوین-رشت


جاده‏ای که به سمت فومن می‏رود.


جاده‏های مسیر ماسوله


این هم سگی که در شهر ماسوله ناگهان جلوی ما کش و قوس آمد.


عکس در هوای مه آلود. خداوند پدر و مادر سونی را بیامرزد برای این دوربین‏هایی که می‏سازند.


یک کتاب‏فروشی در ماسوله هست که صاحبش یک استاد دانشگاه مازندران است و تنها از سر علاقه، جمعه‏ها این مغازه را باز می‏کند. مجموعه‏ای فوق‏العاده از کتاب‏های قدیمی، کم‏یاب و به اصطلاح "غیر مجاز" دارد به اضافه‏ی چندین نوار قدیمی و کم‏یاب.
چهار جلد کتاب (3 جلد از "ابوالقاسم حالت" و 1 جلد "صمد بهرنگی") را به مبلغ 23 هزار تومان خریدم. کتاب‏های "جمالزاده" که خیلی دوست داشتم بخرم، هر جلد تقریباً 12 هزار تومان بود. به جز یک جلدش که 24 هزار تومان ارزش داشت.


گربه در تاریکی - عکس توسط مادون قرمز گرفته شده. این شهر گربه‏های چاقی دارد.


حیاط رستوران "خانه معلم". یک لیست قیمت داشت برای "فرهنگی" ها و یک لیست هم برای "غیر فرهنگی" ها.


این گل ها هم برای همان حیاط است.


این هم یک طوطی که ظاهراً می گوید "یه بوس بده" اما به ما نگفت!


بازار ماسوله.


این عنکبوت بالای در اطاق ما در هتل دخیل بسته بود.


یک سری قاب عکس و غیره که دوست داشتم بخرم ، اما ترجیح دادم عکس‏شان را داشته باشم.


نمای شهر ماسوله.


سال گذشته از این خانم یک شال کاملاً پشمی خریدم. امسال یک عروسک.


از شهر ماسوله یک جاده به سمت خلخال (در آذربایجان) می‏رود که به علت خاکی بودن معمولاً کسی از آن‏جا نمی‏رود. جاده‏ی بسیار زیبایی است. با منظره‏های بسیار زیبا.


این هم مسافری که تا بخشی از مسیر آن جاده را با ما بود.


این برگ‏ها تقریباً نیم متر عمق داشتند.


در بازگشت ، دوستان هم باشگاهی ما در رشت مسابقه داشتند. که ما به مراسم اهدای جوایز رسیدیم. اسب مورد علاقه ی من (Fighter Horse) و سوارش سید علی فتحی مقام سوم را کسب کردند. اما داور قزوینی این مسابقات ، سوارکار قزوین را سوم اعلام کرد و ما را چهارم. خداوند هدایت و راه‏نماییش کناد.


در آخر هم سری به سواحل نزدیک «زیبا کنار» رفتیم. یک‏ جایی بود که تازه داشت راه می‏افتاد و خلوت هم بود.

1: خلاصه این‏که جایتان خالی! امیدوارم یک روز شما هم با خاطره‏ای خوش از این شهر برگردید.

2: به حضور خدا در این عکس‏ها توجه کنید.




کلمات کلیدی :