سفر به ماسوله
شاید یکی از مهمترین اتفاقهای مهم زندگی من آشنایی با خانوادهی «دوست جون» (دکتر ا.م.ش.) باشد. یکی از کوچکترین فواید این آشنایی ، سفرهاییست که با هم میرویم. آخر هفتهی قبل به ماسوله رفته بودیم، یک سر هم به نزدیکیهای رشت و انزلی رفتیم. سفر در هوای پاییزی بسی لذتبخش بود. پیشنهاد میکنم عکس ها را حتماً ببینید.
خانواده ی دکتر در ابهر زندگی میکنند. (شاید یک روزی کامل ماجرای آشنایی ما و دکتر اینا را برایتان نوشتم). شهر ابهر تقریباً در نقشهی ایران یک نقطهی عطف است. از آنجا تا شمال ایران تقریباً 3 ساعت ، تا همدان 4-5 ساعت ، تا تهران 2-3 ساعت و تا اردبیل 6 ساعت راه است. آب و هوایی بسیار جالب دارد. بهاری بسیار سرسبز، تابستانی ملایم ، پاییزی رنگارنگ و زمستانی سپیدِ سپید.
حرکت ما از این شهر شروع شد ، این چند عکس اول جادهایست که از ابهر به جاده قزوین-رشت (نزدیکیهای لوشان) میرود. دشتهای اطراف این جاده در این روزها به رنگ پاییز هستند.
جاده قزوین-رشت
جادهای که به سمت فومن میرود.
جادههای مسیر ماسوله
این هم سگی که در شهر ماسوله ناگهان جلوی ما کش و قوس آمد.
عکس در هوای مه آلود. خداوند پدر و مادر سونی را بیامرزد برای این دوربینهایی که میسازند.
یک کتابفروشی در ماسوله هست که صاحبش یک استاد دانشگاه مازندران است و تنها از سر علاقه، جمعهها این مغازه را باز میکند. مجموعهای فوقالعاده از کتابهای قدیمی، کمیاب و به اصطلاح "غیر مجاز" دارد به اضافهی چندین نوار قدیمی و کمیاب.
چهار جلد کتاب (3 جلد از "ابوالقاسم حالت" و 1 جلد "صمد بهرنگی") را به مبلغ 23 هزار تومان خریدم. کتابهای "جمالزاده" که خیلی دوست داشتم بخرم، هر جلد تقریباً 12 هزار تومان بود. به جز یک جلدش که 24 هزار تومان ارزش داشت.
گربه در تاریکی - عکس توسط مادون قرمز گرفته شده. این شهر گربههای چاقی دارد.
حیاط رستوران "خانه معلم". یک لیست قیمت داشت برای "فرهنگی" ها و یک لیست هم برای "غیر فرهنگی" ها.
این گل ها هم برای همان حیاط است.
این هم یک طوطی که ظاهراً می گوید "یه بوس بده" اما به ما نگفت!
بازار ماسوله.
این عنکبوت بالای در اطاق ما در هتل دخیل بسته بود.
یک سری قاب عکس و غیره که دوست داشتم بخرم ، اما ترجیح دادم عکسشان را داشته باشم.
نمای شهر ماسوله.
سال گذشته از این خانم یک شال کاملاً پشمی خریدم. امسال یک عروسک.
از شهر ماسوله یک جاده به سمت خلخال (در آذربایجان) میرود که به علت خاکی بودن معمولاً کسی از آنجا نمیرود. جادهی بسیار زیبایی است. با منظرههای بسیار زیبا.
این هم مسافری که تا بخشی از مسیر آن جاده را با ما بود.
این برگها تقریباً نیم متر عمق داشتند.
در بازگشت ، دوستان هم باشگاهی ما در رشت مسابقه داشتند. که ما به مراسم اهدای جوایز رسیدیم. اسب مورد علاقه ی من (Fighter Horse) و سوارش سید علی فتحی مقام سوم را کسب کردند. اما داور قزوینی این مسابقات ، سوارکار قزوین را سوم اعلام کرد و ما را چهارم. خداوند هدایت و راهنماییش کناد.
در آخر هم سری به سواحل نزدیک «زیبا کنار» رفتیم. یک جایی بود که تازه داشت راه میافتاد و خلوت هم بود.
1: خلاصه اینکه جایتان خالی! امیدوارم یک روز شما هم با خاطرهای خوش از این شهر برگردید.
2: به حضور خدا در این عکسها توجه کنید.
کلمات کلیدی :