RSS " />
خدا گفت : زمين سردش است. چه کسي ميتواند زمين را گرم کند؟
ليليـــ گفت : من.
خدا شعلهاي به او داد.
ليليـــ شعله را توي سينهاش گذاشت.
سينهاش آتش گرفت. خدا لبخند زد.
ليليـــ هم.
خدا گفت : شعله را خرج کن! زمينم را به آتش بکش!
ليليـــ خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا ميکرد.
ليليـــ گُر ميگرفت. خدا حظ ميکرد.
ليليـــ ميترسيد. ميترسيد آتشاش تمام شود.
ليليـــ چيزي از خدا خواست. خدا اجابت کرد.
مجنون سررسيد. مجنون هم هيزم آتش ليليـــ شد.
آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
پ.ن.1: سالينيست که ليليـــ عشق ميورزد. ليليـــ بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است و هرکه خدا در او بدمد، عاشق ميشود. ليليـــ نام تمام دختران زمين است، نام ديگر انسان!
پ.ن.2: عرفان نظرآهاري.
پيوند به مطالب قبلي :
[7/6/1387- 7:57 ع] رمضانــــ ...
[2/6/1387- 11:4 ع] آرزو ... 1
[24/5/1387- 9:5 ع] سلام ...
[24/5/1387- 9:4 ع] سلام ...
[24/5/1387- 9:3 ع] سلام ...
[24/3/1387- 8:38 ع] Terrible lie
[27/2/1387- 10:43 ع] منــــ هنوز زندهامــــ !
[8/2/1387- 3:33 ع] سکوتــــ ...
[5/2/1387- 12:3 ص] ليليـــ خودشـــ را بهــــ آتشـــ کشيد!
[2/2/1387- 8:23 ع] ...
[20/1/1387- 3:58 ع] توهين دوباره به مقدسات مسلمانها!
[12/1/1387- 6:28 ع] سکوتـــ سرشار از ناگفتهـــهاستـــ ...
[11/1/1387- 3:9 ع] اميدهايـــ واهيـــ ...
[9/1/1387- 3:52 ع] سفر به ابهر - ماسوله
[9/1/1387- 12:17 ع] انتظار ...
[همه عناوين(106)][آرشيو شده ها]
پيوند دوستان :![]()







ذرهاي در باد - همشيرم! زکيه...
نردبان چوبي