RSS " /> سکوتـــ سرشار از ناگفتهـــ‏هاستـــ ... - دهکده سکوت
نام شما : ايميل:
لوگوي دهکده سکوت
در تاریخ : 12/1/1387

سکوت ، سرشار از سخنان ناگفته است.
از حرکات ناکرده ، اعتراف به عشقهاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده.
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است ، حقيقت تو و من!
گاه آنچه ما را به حقيقت مي رساند ، خود از آن عاري است. زيرا تنها حقيقت است که رهايي مي بخشد.
براي تو و خويش چشماني آرزو مي کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان ببيند.
گوشي که صداها و شناسه ها را در بيهوشي مان بشنود.
براي تو و خويش، روحي که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد.
و زباني که در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون کشد و بگذارد از آن چيزها که در بندمان کشيده است سخن بگوئيم.
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند،
رويائش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد،
و هر دانه برفي به اشکي نريخته مي ماند.
از بختياري ماست شايد که آنچه مي خواهيم، يا به دست نمي آيد يا از دست مي گريزد.
مي خواهم آب شوم در گستره افق آنجا که دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود.
مي خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يکي شوم.
حس مي کنم و مي دانم؛ دست مي سايم و مي ترسم؛ باور مي کنم و اميدوارم؛ که هيج چيز با آن به عناد برنخيزد.
چند بار اميد بستي و دام برنهادي تا دستي ياري دهنده ، کلامي مهرآميز ، نوازشي يا گوشي شنوا به چنگ آري؟
چند بار دامت را تهي يافتي؟
از پاي منشين! آماده شو که ديگر بار و ديگر بار دام باز گستري!
پنجه در افکنده ايم ، با دست هاي مان ، به جاي رها شدن.
سنگين سنگين بر دوش مي کشيم بار ديگران را ، به جاي همراهي کردن شان.
عشق ما نيازمند رهائي است نه تصاحب!
در راه خويش ، ايثار بايد نه انجام وظيفه.
سپيده دمان از پس شبي دراز در جان خويش آواز خروسي مي شنوم از دور دست، و با سومين بانگش در مي يابم که رسوا شده ام.
زخم زننده ، مقاومت ناپذير ، شگفت انگيز و پر راز و رمز است آفرينش و همه آن چيزها که «شدن» را امکان مي دهد.
هر مرگ اشارتي است به حياتي ديگر.
اين همه پيچ ، اين همه گذر ، اين همه چراغ ، اين همه علامت و همچنان استواري به وفادار ماندن به راهم ، خودم ، هدفم ، و به تو!
وفائي که مرا و ترا به سوي هدف راه مي نمايد.
جوياي راه خويش باش از اين سان که منم در تکاپوي انسان شدن!
در ميان راه ديدار مي کنيم حقيقت را ، آزادي را ، خود را.
در ميان راه مي بالد و به بار مي نشيند دوستي ئي که توان مان مي دهد تا براي ديگران مأمني باشيم و ياوري.
اين است راه ما ، تو و من!
در وجود هر کس رازي بزرگ نهان است ، داستاني ، راهي ، بيراهه ئي؛
طرح افکندن اين راز ، راز من و راز تو ، راز زندگي ، پاداش بزرگ تلاشي پر حاصل است.
بسيار وقت ها با يکديگر از غم و شادي خويش سخن ساز مي کنيم. اما در همه چيزي رازي نيست.
گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست!
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت.
به تو نگاه مي کنم و مي دانم تو تنها نيازمند يکي نگاهي تا به تو دل دهد! آسوده خاطرت کند! بگشايدت! تا به در آئي...
من پا پس مي کشم و در نيم گشوده به روي تو بسته مي شود.
پيش از آن که به تنهائي خود پناه برم از ديگران شکوه آغاز مي کنم ، فرياد مي کشم که ترکم گفته اند!!
چرا از خود نمي پرسم؟! کسي را دارم که احساسم را ، انديشه و رويايم را ، زندگيم را ، با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سري شايد از ديگران نبود.
با خود وفادار مي مانم آيا يا راهي سهل تر اختيار مي کنم؟
بي اعتمادي دري است، خودستائي و بيم چفت و بست غرور است، و تهيدستي ديوار است و لولاست.
زنداني را که در آن محبوس راي خويشيم ، دلتنگي مان را براي آزادي و دلخواه ديگران بودن از رخنه هايش تنفس مي کنيم.
تو و من توان آن را يافتيم که برگشائيم که خود را بگشايم.
بر آنچه دلخواه من است حمله نمي برم! خود را به تمامي بر آن مي افکنم!
اگر برآنم تا ديگر بار و ديگر بار بر پاي بتوانم خاست راهي به جز اينم نيست.
توان صبر کردن براي رودر روئي با آنچه بايد روي دهد، براي مواجهه با آنچه روي مي دهد.
شکيبيدن ، گشاد بودن ، تحمل کردن ، آزاد بودن.
چندان که به شکوه در مي آئيم از سرماي پيرامون خويش از ظلمت و از کمبود نوري گرمي بخش ، چون هميشه ، بر مي بنديم دريچه کلبه مان را ، روح مان را.
اگر مي خواهي نگهم داري دوست من ، از دستم مي دهي! اگر مي خواهي همراهيم کني دوست من تا انسان آزادي باشم، ميان ما همبستگي ئي از آن گونه مي رويد که زندگي ما هر دو تن را غرق در شکوفه مي کند.
من آموخته ام به خود گوش فرا دهم و صدائي بشنوم که با من مي گويد «اين لحظه» مرا چه هديه خواهد داد؟ نياموخته ام گوش فرا دادن به صدائي را که با من در سخن است و بي وقفه مي پرسد : من بدين «لحظه» چه هديه خواهم داد؟
شبنم و برگ ها يخ زده است و آرزوهاي من نيز.
ابرهاي برفزا بر آسمان در هم مي پيچيد ، باد مي وزد ، و توفان در مي رسد. زخم هاي من مي فسرد ، يخ آب مي شود در روح من ، در انديشه هايم!
بهار حضور تو است! بودن تو است!
کسي مي گويد «آري» به تولد من ، به زندگيم ، به بودنم ، ضعفم ، ناتوانيم ، مرگم. کسي مي گويد «آري» به من ، به تو ، و از انتظار طولاني شنيدن پاسخ من ، شنيدن پاسخ تو ، خسته نمي شود.
پرواز اعتماد را با يکديگر تجربه کنيم وگرنه مي شکنيم بال هاي دوستي مان را. با در افکندن خود به دره شايد سرانجام به شناسائي خود توفيق يابي.
زير پايم زمين از سم اسبان مي لرزد ، چهار نعل مي گذرند اسبان ، وحشي گسيخته افسار، وحشت زده به پيش مي گريزند ، در يالهاشان گره مي خورد آرزوهايم ، دوشادوش شان مي گريزد خواست هايم. هوا سرشار از بوي اسب است و غم و اندکي غبطه.
در افق نقطه هاي سباه کوچکي مي رقصد و زميني که برآن ايستاده ام ديگر باره آرام يافته است.
پنداري رويايي بود آن همه روياي آزادي يا احساس حبس و بند.
در سکوت با يکديگر پيوند داشتن ، همدلي صادقانه ، وفاداري ريشه دار.
اعتماد کن!
از تنهايي مگريز! به تنهايي مگريز! گهگاه آن را بجوي و تحمل کن و به آرامش خاطر مجالي ده!
يکديگر را مي آزاريم بي آن که بخواهيم. شايد بهتر آن باشد که دست به دست يکديگر دهيم بي سخني.
دستي که گشاده است مي بَرد ، مي آورد ، رهنمونت مي شود به خانه ئي که نور دلچسبش گرمي بخش است.


پ.ن.1 : شاعر : مارگوت بيکل ؛ مترجم : احمد شاملو ـ محمد زرين بال.


پيوند به مطالب قبلي :
[7/6/1387- 7:57 ع] رمضانــــ ...
[2/6/1387- 11:4 ع] آرزو ... 1
[24/5/1387- 9:5 ع] سلام ...
[24/5/1387- 9:4 ع] سلام ...
[24/5/1387- 9:3 ع] سلام ...
[24/3/1387- 8:38 ع] Terrible lie
[27/2/1387- 10:43 ع] منــــ هنوز زنده‏امــــ !
[8/2/1387- 3:33 ع] سکوتــــ ...
[5/2/1387- 12:3 ص] ليليـــ خودشـــ را بهــــ آتشـــ کشيد!
[2/2/1387- 8:23 ع] ...
[20/1/1387- 3:58 ع] توهين دوباره به مقدسات مسلمان‏ها!
[12/1/1387- 6:28 ع] سکوتـــ سرشار از ناگفتهـــ‏هاستـــ ...
[11/1/1387- 3:9 ع] اميدهايـــ واهيـــ ...
[9/1/1387- 3:52 ع] سفر به ابهر - ماسوله
[9/1/1387- 12:17 ع] انتظار ...
[همه عناوين(106)][آرشيو شده ها]

پيوند دوستان :









ذره‌اي در باد - همشيرم! زکيه...
نردبان چوبي



لوگو - تاریخ گذشته - نویسنده و خالق طرح های وبلاگ : عبدالسلام - درباره من - بازديد : امروز :23 دیروز : 13 کل بازدید : 7951
web page monitoring